X
تبلیغات
خدا جونم دوستت دارم
داداشم شفا پيدا كرد!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 20:8  توسط عاشق خدا 
خدایا تورو به حضرت علی و فاطمه قسم میدم داداشم چیزیش نشده باشه

خدا اون که تا صبح خوب بود

پس حالا چی شده

خدایا اگه داداشم خدای نکرده چیزیش بشه من میمیرم

خدا خواهش میکنم شفاش بده

یا امام رضا مگه تو به من قول ندادی داداشم خوب باشه

خدایا نمیدونم چی نذر کنم

فقط میدونم اگه اون نباشه من...

خدانکنه نباشه

خدای من دارم دیوونه میشم

کمکم کن

خدایا من.....

ااااااااااااااااه.....

تو که حال میبینی

خدایا نذار اتفاقی براش بیفته

کمک کن همین امروز خوب بشه

قول میدم دیگه ناشکری نکنم

قول میدم دیگه سر مسائل چرت ناراحت نشم

خدایا به جای اون منو ببر

خدایا داغونم

فقط تو الان میدونی چه حالی دارم

کمک کن

کمک کن

خدایا دوباره ۱۴۰۰۰ صلوات نذر میکنم

اما این بار زود میفرستم

دیگه چی نذرکنم؟

یا حضرت فاطمه ۱۰۰۰ صلوات نذر میکنم کمکم کن

یا امام زمان تو رو خدا کمکم کن

امام حسینم به علی اکبرت قسمت میدم واسه داداشم اتفاقی نیفته

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دارم دیوونه میشم

خدایا اون که تا صبح خوب بود پس یهو چش شد

خدایا نذار بدتر از اینی که هستم بشم

خدایا داداشمو خوبش کن

بهش نیرو بده که همین الان از رو تخت بیمارستان پاشه و جواب اسمو بده

اگه کسی اینجا هست واسه داداشم دعا کنه

نمیدونم الان در چه حاله

احتمالا بیهوشه

دعا کنید به هوش بیاد

دعا کنید خوب شه

خواهش میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:39  توسط عاشق خدا  | 
خدای من سلام

چی بگم؟!

وقتی خودت داری همه چیزو میبینی؟!

واااااااااااااااای... چقدر خسته ام!

خدایا پس این دلتنگیا کی میخوان تموم شن؟

خدایا وقتی فقط تو رو دارم و تو حرفامو میفهمی چه دلیلی داره بین این همه آدم که نه من به درد اونا میخورمو نه اونا به درد من زندگی کنم؟

خدایا چرا منو نمیبری پیش خودت؟

آخه دلمو به چی این دنیای کوفتی که هیچیش قشنگ نیست خوش کنم؟

هی میگن قشنگ نگاه کن!

به چی قشنگ نگاه کنم؟

به پول؟

به فساد؟

به عشقی که وجود نداره؟

به دوستایی که یه ذره وفا ندارن؟

به پدری که فکر میکنه دخترش خوشبخت ترین دختر دنیاست؟

به مادری که فکر میکنه از همه چیز دخترش خبر داره و دخترش خیلی باهاش راحته؟

به آدمایی که بهم میخندن و میگن تو دیگه دردت چیه؟

به چی قشنگ نیگا کنم؟

چرا جوابمو نمیدی؟

تو هم میخوای تنهام بذاری؟

مثل بنده هات؟

مثل اون مزخرفا که همشون ادعا میکنن و الان هیچ کدومشون نیستن؟

نه!

تو مثل بنده هات نیستی!

تو مثل اونا بی رحم نیستی!

تو جبار و انتقام گیرنده نیستی!

مطمئنم که نیستی!

اگه بودی منو نمیبخشیدی!

اگه بودی به حرفام گوش نمیکردی!

اگه بودی رحمتتو ازم دریغ میکردی

ولی...

خداجونم کمکم کن!

من که به جز تو کسی رو ندارم!

همه فقط حرف میزنن و ادعا میکنن!

تنها کسی که عمل میکنه تویی!

تو پدرمی. مادرمی. دوستمی. همه کسمی!

پس بهم بگو چیکار کنم!

بهم بگو چجوری دلمو خالی کنم

کمکم کن به جایی برسم که از نبودن بنده هات دلگیر نشم

کمکم کن همه وجودم پر بشه از تو

از همشون متنفرم

از زمین و زمینیا متنفرم

کمکم کن آسمونی بشم

کمک کن...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:42  توسط عاشق خدا  | 

خدای خوبم، سلام

هه... بازم تو برام موندی

از بین اون همه آدم!

از ابتدا تو بودی... در انتها تو ماندی!

خدای من

دوست ندارم حرفای همیشگیمو تکرار کنم

ولی مغز محدودم حرفای دیگه ای به یادم نمیندازه!

و اینجوریه که مجبور میشم دوباره همون حرفای تکراری رو تکرار کنم:

خسته ام!

کمکم کن!

خدایا تو این مدت که یه کم! چشمم باز شده و فهمیدم دنیای اطرافم و آدمای این دنیا چقدر زشت و کثیفن!

خسته تر از قبلم!

دیگه نمیتونم خداجونم!

نمیتونم!

حسابی کم آوردم!

کاش...

نه!

نمیگم!

هیچی نمیگم تا خودت هرچی صلاح میدونی همونو انجام بدی!

فقط ازت خواهش میکنم اگه قراره بمونم، کمکم کنی زود از این حال و هوا بیام بیرون!

من خودم از امام زمان خواستم اون اتفاقی بیفته که به صلاحمه

رفتن اون، خودت بهتر میدونی که از همون اول خواست خودم بود

اما...

پس چرا نشد؟

پس چرا برگشت؟

ااه... چرا نتونستم؟!

اما اين بار ديگه وجودش از تنهاييام كم نكرد!

خدایا پس این همه دلتنگی و حسای بدی که تو وجودمه، مال چیه؟!

به خاطر تنهاییامه؟

من که تو رو دارم!

پس چه مرگمه؟!

خدایا کمکم کن از این حال در بیامو دوباره بشم همون آدم شاد گذشته!

کمکم کن دیگه به هیچ کس دل نبندم و نذارم هیچ آدم جدیدی وارد زندگیم بشه

كمكم كن همه دلبستگيها رو از بين ببرم

کمکم کن این دو ماه باقیمونده رو خوب طی کنم و بتونم همون نتیجه ای که میخوامو بگیرم

كمكم كن بذارمش كنار!

ميدونم تو ميخواي

ميدونم خودم بايد اراده كنم

اما تو كه منو ميشناسي

نميتونم!

قبلا وجود اون باعث ميشد ديگه نرم سراغش

اما حالا اونم بودنش برام سودي نداره

خودت كمكم كن...

حرفام تمومی ندارن

اما دستامم دیگه حس ندارن

مثل قلبم!

قلبی که مدتهاست حس نداره!

خدایا کمکم کن حسشو بهش برگردونم

کمکم کن یخشو آب کنم!

کمکم کن...

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 10:22  توسط عاشق خدا  | 
به قول یه دوست:

خدا جونم دوست ندارم مثل همه ازت بخوام که توی زندگیم هیچ غمی نباشه

 چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه.

تنها ازت میخوام قدرتِ درکِ حضورت رو توی لحظه های زندگی به هممون عطا کنی،

که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره!

خدایا واسه سال جدیدم آرزو زیاد دارم

اما همشون همت و کار خودمو میطلبن

طبق همون اسمی که رهبرمون واسه امسال گذاشت

خدایا کمکم کن با تلاشم بتونم به جاهایی که میخوام برسم

چون خودت گفتی از تو حرکت و از من برکت

پس اول ازت میخوام تو حرکتی که میکنم امید و انگیزه و قدرت لازم رو بهم بدی

و بعدش برکتی که لازمه و خودت صلاح میدونی رو به کارم اضافه کنی

امیدوارم سال جدید بتونم خیلی بهت نزدیک بشم

اونوقدر که دیگه هیچ غم و نا امیدی و مشکلی نتونه بر من غلبه کن

و امیدوارم جز خودت کسی به قلبم راه پیدا نکنه

خیلی دوستت دارم

ممنون که هیچوقت این بنده گناهکارتو تنها نمیذاری

بابت همه چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز ممنونتم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 10:33  توسط عاشق خدا  | 
سلام خدا جونم

خوبی؟

هه!

چه سوال مسخره ای!

مگه میشه خدا بد باشه؟!

اگه الان مامانم اینجا بود میگفت استغفرالله این چه حرفیه که به خدا میزنی!

ولی من میخوام باهات راحت باشم

نمیخوام ازت بترسم

میخوام حرفای دلمو هرچی که هست بهت بگم

آخه من فقط تو رو دارم

خدایا ممنون کمکم کردی رابطمو با علی تموم کردم

درسته اون ناجی من از اون زندگی کثیف بود

درسته اون منو با تو آشنا کرد

اما این اواخر دیگه مثل گذشته با اون بودن بهم آرامش نمیداد

عذاب میکشیدم

اما حالا راحتم

راحت راحت

هی... خدایا خسته ام!

خیلی خسته ام!

از خودم

از آدمای دور و برم

از درس

از زندگی

از همه چی!

دوست دارم...دوست دارم منو ببری پیش خودت

دیگه حوصله این دنیا رو ندارم

ای کاش یا منو ببری پیش خودت

یا یه بهونه واسه زندگی کردن بهم بدی

خیلی داغونم خدا

خیییییییلی

خودت کمکم کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 2:3  توسط عاشق خدا  | 
خدا جونم دوستت دارم

خیلی باحالیییییییییییییی

مررررررررررررسی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 22:5  توسط عاشق خدا  | 

سلام خداجونم

خوبی؟!

منم...

نه!

خوب نیستم!

خدایا چرا اینجوری میشه؟!

من بازم میخوام عاشقت باشم!

مثل اون روزا!

روزای اول که علیرضا وارد زندگیم شد و من و با تو آشنا کرد!

میخوام دوباره مثل اون چند ماهی باشم که با شفای علیرضا بهم تلنگر زدی و باعث شدی باورت کنم!

تا الان بتونم انقدر راحت باهات حرف بزنم!

خدا جونم!

عزیزترینم!

ای تنها کسی که میدونی تو دل من چی میگذره ازت میخوام دوباره کمکم کنی!

ازت میخوام دوباره بهم تلنگر بزنی!

هنوزم داداش علیرضا کنارمه ولی نمیدونم چرا سست شدم!

البته از این لحاظ که هنوزم باهات راحتمو مثل اون گذشته های تلخ نسبت بهت غریبی نمیکنم و همچنین واسه مشکلاتم تو رو مقصر نمیدونم به خودم امیدوارم!

اما دوست دارم دوباره اون حس عاشقانه ای که تو اون مدت کم نسبت بهت داشتم بیاد سراغم و تموم وجودم پر بشه از عشق تو!

امروز هم خودم حس عجیبی داشتم و هم چند تا از اطرافیانم این حس عجیبو نسبت به من داشتن!

هممون منتظر بودیم یه اتفاقی واسم بیفته!

اما...

پس چرا نیفتاد؟!

خدایا من ناشکر نیستم!

نمیخوامم اتفاق بدی واسم بیفته!

اما خیلی وقته منتظرم!

منتظر یه تلنگر از طرف تو!

منتظرم سرم داد بزنی و بهم بگی آهااااااااااااااااااای بنده ی من!

حواست کجاست؟

چرا منو نمیبینی؟

چرا حسم نمیکنی؟

چرا عاشق خدای خودت نمیشی؟

چرا معشوق و محبوب حقیقیتو فراموش کردی؟

چرا...؟

خدایا سرم داد بزن!

دعوام کن!

حتی محکم بزن تو گوشم!

انقدر محکم که از این خواب غفلت بیدار بشم!

بعدش وقتی از شدت درد شروع کردم گریه کنم بغلم کن!

نوازشم کن!

و آروم تو گوشم زمزمه کن بنده عزیزم از حالا بیدار باش!

 

خدا جونم کمکم کن!

خواهش میکنم!

من به فریادت به دعوا کردنت به سیلی زدنت به آغوشت به نوازشت و حرفات نیاز دارم!

خودت بیدارم کن!

 

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم خداي مهربونم!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 0:15  توسط عاشق خدا  | 
خدا جونم سلام

دوست دارم باهات حرف بزنم

ساده و خودمونی

اما...نمیدونم چی بگم!

خنده داره نه؟!

این همه خوشحال شدم بابت ساختن این وب

اونوقت حالا نمیدونم چی بگم

خب...

خدا جووووووووووووووووونم خیییییییییییییلیییییییییییییییییی دوستت دارم!

فکر کنم برای شروع کافیه!

نه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 19:32  توسط عاشق خدا  |